خرید بک لینک

گوشی سمت راست هندزفریم امروز سوخت :| اواخر آهنگ Natural bo killer از Avenged Sevenfold.

حدود 2 - 3 ماه قبل هم هدفون نازنینم سوخت، داشتم آلبوم The division bell پینک فلوید رو گوش می دادم.

درسی که از این ماجرا می گیریم اینه که توی این دنیای فانی، به هیچ چیزی دل نبندید. -_-

برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

درحالی که به نقطه دوری اشاره می کرد، هیجان زده گفت: مامان من برام دست تکون داد. کودک دیگری که کنارش راه می رفت، گفت : نخیرم، مامان من دست تکون داد. دو بچه با هم بحث می کردند. نگاه به جایی که اشاره می کردند انداختم، خانواده ای نشسته بودند. خانم ها چادری بودند. خنده ام گرفت. با خودم گفتم: راهی به جز نگاه کردن به رنگ روسری مامان هاتون ندارین، البته همون یه خورده اش که از این فاصله معلومه. یاد بچگی های خودم افتادم، وقتی با مامانم بیرون می رفتم. وقت هایی که چند لحظه دستم از دستش رها بود، به دنبالش می گشتم و چادری سیاه را می گرفتم. صورتی غریبه بر می گرداند و با خودم می گفتم : « شت! اشتباه گرفتم. »

برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

بابا٬ چرا اصرار داری که سفر خانوادگی برویم؟ در حال حاضر٬ خانواده بیمعنیترین واژه ممکن است. مجموعهای از افراد که به اجبار دور هم جمع شدهاند و اگر میتوانستند تا حد امکان از هم دور میشدند تا یکدیگر را نبینند. از همین الان برای پیچاندن سفر دارم نقشه میکشم٬ چون تحمل نشستن کنار تو را ندارم. هیچ فکری شبیه به هم نداریم و تو تحمل فکرهای جدید را نداری٬ یک موجود سرکوبگری و من از سرکوب شدن متنفرم.

برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

چند وقت قبل، توی مسیر پیادهرویم، یه ساربان دو تا شتر میآورد. مردم دور شترهاش جمع میشدند و ساربان با سواری دادن و یا فروش شیر، درآمد کسب میکرد. شترهاش خیلی بامزه بودن :)شتر اول سه ماهه بود و تقریبا هم قد بودیم ( اون یه مقدار کوتاهتر از من بود ). شتر دوم دو سال و چندی سن داشت و بزرگ و هیکلی بود، قدش از قد من بلندتر بود.یه روز که داشتم پشت بچهشتره رو نوازش می کردم، کله اش رو آورد جلو و پوزهاش رو آروم به شونه ها و پیرهنم نزدیککرد، خیلی آروم و مهربون.توی چشمهاش نگاه کردم، خیلی ناز بود. چشمهای سراسر سیاه با مژههای بلند. در همون حال که داشتم نازش میکردم، یهدفعه کلهاش رو سریع آورد جلو

برچسب: نویسنده: آروین اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:52

صفحه بندی